باور کنید

 

تقصیر من نبود

 

نه رفیق بد

 

نه جنس خوب

 

اصولا من یکشنبه ها عاشق می شوم

هر شب

 

ساعت 9

 

وقتی که چشمانتان را می بینم بی خیال

 

معتاد شده ام

 

چشمانتان معتادم کرده است

 

حالا دیگر

 

هر یکشنبه 9 شب

 

با ستاره و همین هوای دم کرده کویر خودمان خلوت می کنم

 

چشمانتان را می کشم

 

میان ماه و زمین

 

و البته خداوند هم

 

همین دیروز از آفرینش جهان فارغ شد

 

«این را هم خودم و یکی از همان یکشنبه ها کشف کرده ام»

 

و بعد نشئه می شوم

 

مثل بودا

 

بعد حس می کنم در کنار خشایارشا

 

یا نه کمی بعدتر

 

 دارم  او راد  زرتشت را در وصف  چشمان تو می سرایم

 

تا به امروز که

 

همین الان با ماه و ستاره و هوای دمکرده کویرخودمان خلوت کرده ام

 

باید چشمت را بزرگتر از همیشه  بکشم

 

و خب حالا شما حتما به من حق می دهید

 

که بعد از این همه مدت معتاد شده باشم

 

می دانم به سخره ام گرفته اید

 

اما مطمئنم

 

شما هم در یکشنبه های خودتان

 

گر می گیرید

 

اما به روی خودتان نمی آورید

 

من هم اگر ماه و ستاره و همین هوای دم کرده کویر خودمان نبود

 

حاشا که اعتراف می کردم

 

دارد ساعت 9 نزدیک می شود

 

با من به این ضیافت می آیید یا نه؟!