تبليغاتX
یادداشتهای من

ای وای وایِِِِِِ شب

 

فریادوتاب و تب

 

ای وای از این حصار

 

این مرده شهر شوم

 

ویرانه تر شوی

 

تندیس جغد و بوم

 

در این هجوم درد

 

وقتی که خسته ای

 

وقتی که بی سبب

 

در خود شکسته ای

 

وقتی که نیستی

 

خرسند از کسی

 

وقتی که می کشی

 

فریاد بی کسی

 

وقتی که نیست یک

 

همدرد و هم نبرد

 

یک گُرد تک سوار

 

یک شیر مردِ مرد

 

با من بگو عزیز

 

باید چکار کرد

 

ای وای وایِ شب

 

فریاد و تاب و تب

 

ای وای عاشقی

 

یک روحِ بی قرار

 

اشک است و اه سرد

 

اشوب و انتظار

 

حالا که بعد از ان

 

سختی وانتخاب

 

گشته نصیب من

 

دوری والتهاب

 

ای اخرین امید

 

ای اشنای درد

 

با من بگو عزیز

 

باید چکار کرد

 

ای وای وایِ شب

 

فریاد و تاب وتب

 

ای وای از دلم

 

این خسته حزین

 

باید سکوت کرد

 

باید که بعد از این!

 

اما نه یک کلام

 

بگذار سر کنم

 

این عقده را کمی

 

از دل بدر کنم

 

وقتی که رفت او

 

بی هیچ صحبتی

 

وقتی نداشتم

 

یک لحظه فرصتی

 

وقتی که پر کشید

 

همچون پرنده ای

 

تنها نصیب من

 

تلخندِ خنده ای

 

اشفته غریب

 

ای همنشینِ درد

 

با من بگو عزیز

 

باید چکار کرد

 

ای وای وایِ شب

 

فریاد وتاب و تب

 

دیدی که عاقبت

 

نیلوفر غمین

 

با من چکار کرد

 

این عشقِ نازنین

.

..

...

+ نوشته شده توسط عبدالرحیم عبدالکریمی در چهارشنبه سی ام فروردین 1385 و ساعت 15:19 |
دوست عزیزم وحید قرایی در گزارشی وضعیت وبلاگ نویسی در میان روزنامه نگاران کرمان را بررسی کرده

این مطلب در سایت ایسنا در۲۶ فروردین درج شد

بخاطر اهمیت این موضوع عین گزارش به نقل از وبلاگ خود این دوست گرامی در ذیل اورده میشود:


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط عبدالرحیم عبدالکریمی در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385 و ساعت 13:26 |

ـ تو این یک روز تعطیل چه اتفاقها که نیافتاده اونم تو این شهر که روز روزش (منظورم روزهای غیر تعطیله ) هیچ خبری نیست اولش قاطی کردن جمعی از هنرمندان شبهای برره بود که برای اجرای برنامه و جمع کردن پول و چاپیدن جیب مردم بیچاره بایه  عده برنامه گذار ، به کرمان آمده بودند از قرار معلوم شب در خانه سیاح ( بخوانید رستوران ) وقتی که مردم هنرمند دوست کرمان برای گرفتن چند عکس یادگاری مزاحم اوقات شریف آن عزیزان می شوند ، یکی دو تا از این هنرمندان گل عصبانی شده و با گرفتن قیافه حق به جانب به اتفاق بقیه همکاران قهر را  بر مردم داری ترجیح داده و ... طفلک این وسط مسئول خانه سیاح که با کلی تبلیغات و فروش بلیط قصد خوشحال کردن دل مردم را داشت مجبور شد در جمع مردم ناراحت اظهار کند : « پول بلیطتان را بر می گردانیم ، امشب هم همگی مهمان من » عجب زمانه ای شده  ، خدا ظرفیت بدهد


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط عبدالرحیم عبدالکریمی در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385 و ساعت 13:16 |

ـ نمی دانم چه شد که یهویی منهم به وبلاگ نویسی رو آوردم ، او نم تو این وضعیت شلوغی سر و نداشتن کامپیوتر و دسترسی سخت به اینترنت و بلد نبودن  تایپ و ... ( وای ، عجب داره با حال می شه ، کلاسش منو نکشه خوبه ؟! ) البته اگر دلایل یک گمی واقعی اتی رو بخواهید می توانید در وبلاگ کرمان خبر بخوانید البته اگر حالم گذاشت  به نقل از اون تو وبلاگ خودم هم می یارم اما ... بگذریم ، چند سال پیش که دل و دماغ بیشتری داشتم و لبریز از نوشتن وبلاگی نبود ،یعنی اصلاً یا درست نشده بود یا تو ایران پا نگرفته بود حالا هم که پا گرفته ، یا من وقت ندارم یا تنبل شدم ، بهر صورت هر طور  و به هر نحوی که بود استارت وبلاگنویسی رو زدم ، حالا چقدر بتونم Online   باشم و بنویسم دیگه با زمانه است ( فکر  بد نکیند زمانه هیچ شخصیت حقیقی یا حقوقی  و جاندار و ... نیست !) البته بحث نوشتن نیست ، چون بهر حال همیشه می نویسم چه برای روزنامه ها و چه برای دل خودم ، مهم این است که بتونم به وبلاگ برسونمشون

گرچه  یه  وقتایی پیش خودم فکر می کنم  « که خب آخرش که چی ، هی بنویسی و اثر نکنه ، بنویسی و دردسر  بشه ، بنویسی و تهمت بزنند ووو» اما بعد یاد یه ضرب المثل نیمه  معروف می افتم که « دیگران نوشتند ما خواندیم ، ما بنویسیم دیگران خواستند بخوانند ، نخواستند که هیچ ) بهر حال ورود خودم را به دنیای سایبر جشن می گیرم.  و به افتخار خودم از طرف همه شما یه هورا و بعد هم کف ( آخ که چه حظی داره  )

موضوع بعدی که بد نیست بهش اشاره بشه اینکه حالا که شروع کردم به نوشتن ، نمی دونم در مورد چی و چطوری باشه یعنی اینکه این وبلاگ مخصوص خبر باشه ، گزارش باشه ، مقاله باشه ،  ـ تحلیل باشه ، متن  ادبی باشه ، درد  دل باشه ، شعر باشه ، عکس باشه و یا ... نگین این پسر چقدر قروقاطیه یا به قول کرمانی ها ( ورهم شوره ) فعلاً که تصمیم خاصی نگرفتم شایدم مثل وبلاگ بعضی از دوستان همینطوری در مورد  همه  چی نوشتم و وبلاگه رو دایره المعارفش کردم ( چه گنده گویی ها )  گر چه باید مبحث عکس رو جدا کنم و یک وبلاگ توپ ( البته نه به اون گردی ) براش باز کنم

راستی یه موضوع دیگه و اونم اینکه « بنده در این مقوله بسیار بی تجربه هستم لطفاً راهنماییم بفرمائید» وای چقدر سخته آدم رسمی باشه ، داشتم خفه می شدم خب برای این لحظه همین چند خط بسه ، بعداً شاید  بسته به  وقتش بیشتر در اینباره نوشتم

+ نوشته شده توسط عبدالرحیم عبدالکریمی در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385 و ساعت 13:12 |

من کنار دریا

موج چشمان تو را می بینم

و دراین ساحل نمناک غریب

هر زمان

یاد تو را می جویم

من در این ساحل دور

تو در آن دشت کویر

تو همه شاد و رها

من ولی مانده اسیر

من چنان موج

پر از

حادثه ام

کاش می شد که تو هم

یکی از

حادثه هایم باشم

جای دریا

تو کنارم باشی

من در این ساحل دور

و به یاد نگهت

به پریشانی خود خندیدم

من به تنهایی خود

خندیدم

و به خودگفتم

می شود

دریا بود

فارغ از دنیا بود

کاش می شد که

چو دریا باشم

کاش می شد که تو

اینجا باشی

 

+ نوشته شده توسط عبدالرحیم عبدالکریمی در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385 و ساعت 13:10 |

واژه

   را

      به بازی نگرفته ام

 که شاید

      تو برگردی

                    واژه

به

            بازی ام گرفته است

     تا شاید

                                              برگشتنت را ...!        

                                                


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط عبدالرحیم عبدالکریمی در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385 و ساعت 13:7 |

حالا

که حکم

نَرس

 است

خروس خوان شب را

به ظلمت صبح

ترجیح می دهم

و تیشه را

به مردمان

بی ریشه

حالا

که

حکم

نرس

است

+ نوشته شده توسط عبدالرحیم عبدالکریمی در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385 و ساعت 13:2 |

   گاه

بی گاه

   می آیی

       و جاری می شوی

          در بغض و اندوهی

                        که دیگران شعرش می نامند

                               و در هم می ریزی

                                  آرامش

                                    مردی را

                    که دیگران

                                               شاعرش می خوانند

-        هــی پرنــده سبکبال آنســـوی پنجــــره                     

                                     نمی دانم چرا باید تمام شعرهایم ناتمام بمانند...

+ نوشته شده توسط عبدالرحیم عبدالکریمی در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385 و ساعت 12:50 |
 از غيبت امام زمان (عج) بيش از 1168 سال مي گذرد وشيعيان و منتظران ايشان سالهاست كه آمدنش را انتظار مي كشند، در هر جمعه، در هر عاشورا، در هر نوروز و... اما اين انتظار چه وقت پايان خواهد پذيرفت؟ هيچ كس نمي داند!  اما همه منتظرند،  همه چشم براهند كه ناجي بيايد و بايد هم بيايد چرا كه اين و عده خداوند و رسولش است، خواهد آمد  و به اذن خدا جهان را  دگرگون خواهد ساخت، مي آيد و ...

پس از شهادت امام حسن عسكري و از آنجا كه از صدر اسلام مژده تولد و زندگاني حضرت مهدي (ع) توسط ائمه اطهار  و در اخبار و روايات ذكر شده بود، خلفاي عباسي كه در آن روزها دشمني خود را كاملا آشكار كرده بودند با اينكه هيچگاه بطور كامل از حقيقت ولادت آن حضرت آگاهي نداشتند اما براساس شنيده ها و گفته هاي بعضي از دوستان و اطرافيان  كه موفق به زيارت حضرت ولي عصر شده بودند جستجويي عظيم را براي يافتن و به شهادت رساندن حضرتش آغاز كردند و بدين ترتيب بود كه ابتدا به اذن خداوند غيبت صغري(كوچك) امام زمان (عج) كه حدود هفتاد سال به طول انجاميد آغاز شد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط عبدالرحیم عبدالکریمی در شنبه بیست و ششم فروردین 1385 و ساعت 13:32 |
دوست عزیزم محمد رضا نژاد حیدری مطلب زیبایی را در مورد یک نشست دوستانه در وبلاگ خود نوشته اندکه خواندنش خالی از لطف نیست
شما هم مطالعه کنید شاید...

ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط عبدالرحیم عبدالکریمی در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385 و ساعت 14:30 |